تبليغاتX
برهنه می نویسم

برهنه می نویسم

بهای اندکی می خواهد...مرا بخر

چیزی که مدت هاست توجه منو جلب کرده و البته هر دفعه که میام در موردش صحبت کنم موضوع جدیدی پیش میاد و یادم میره. این روزها و البته در سال های اخیر به وضوح سیاست های ما رنگ گرایش به شرق گرفته. در واقع ما در بسیاری از زمینه ها داریم به سمت شرق حرکت می کنیم. من وارد مقوله های تخصصی نمیشم که نه سوادم در اون حده و نه تمایلی به صحبت در اون زمینه ها دارم. از جمله موارد گرایش به شرق پخش فیلم های متعدد هندی،چینی،کره­ای،ژاپنی و خاورمیانه ای(ترکی و ترکمنی و آذری و عربی) از صدا و سیماست. کشورهایی که در زمینه فیلم سازی بسیار عقب مونده هستن. و به جز چند فیلم مطرح معدود(ژاپنی و کره­ای) حرف خاصی در این مورد ندارن که واسمون بزنن. این حرکت صدا و سیما و جانبداری از سیاست تمایل به شرق کاملا اشتباهه. چون حداقل به فرهنگ سینمایی و درک عمومی سینمایی ما لطمه وارد می کنه.البته من نمی خوام بگم کشورهایی که اسم بردم از ما عقبن یا فرهنگ ندارن.نه. این کشورها در بسیاری از زمینه ها از ما جلوترن. اما پخش محصولات سینمایی اون کشورها لطمه زیادی به ما خواهد زد. حداقل باید تعادلی بین پخش فیلم های غربی و شرقی باشه. نه این که در یک زمان مشخص 2 یا 3 کانال تلویزیونی یک کشور،فیلم هایی یک جور و شبیه به هم پخش کنه. خلاصه علی رغم تمایل بعضی از دوستان باید بگم که من از سریال هایی مثل یانگوم، امپراطور دریا و خشکی و هوا و فیلم های مزخرف هندی و چینی و ژاپنی متنفرم.شرمنده که به صراحت صحبت کردم!


پ.ن)6-7(:خیلی سعی کردم که در این پست وارد مقوله نگاه به شرق از دیدگاه سیاسی نشم. از دوستان هم خواهش دارم که در این مورد صحبت نکنن. من دوست ندارم که بحث های سیاسی کنم!!!! نظرهای سیاسی ندید که تایید نمیشه!

پ.ن)5-7(: روزهای فرد حول و حوش ساعت 21:30 تا 22 من و داداش کوچیکم در یکی ازخیابون های نزدیک خونمون می دویم. تا مرکز شهر تقریبا 15 دقیقه هست که ما میریم به پارک دهکده ی طلایی در کنار رود هراز و بعدش بر می گردیم. هدفمون هم از دویدن اینه که دوست داریم بیشتر زنده بمونیم!! شما هم اگه دوست داشتین بیاین! ضمنا روزهای زوج هم تو خونه ورزش می کنیم! این کارا در راستای متمدن سازی زندگی خودمونه!!

پ.ن)4-7(: هراز رودخونه ای بسیار زیباست که همه سال آب داره. هراز ما این روزها رنجوره. در واقع ما این جا برای اراضی کشاورزیمون تقسیم بندی آب داریم. دوستان عزیزمون در تهران آب کمتر مصرف کنن تا یه کم آب به ما برسه و سر زمین های کشاورزی خین ریزی نشه ایشالله!! لااقل یه کم از بودجه شهرتون به ما بدین که روی آب های اضافی ای که لازمشون ندارین(!) سد بسازیم!!

پ.ن)3-7(: می دونی بعد اینکه دویدم و اومدم خونه و دوش گرفتم و هندونه زدم تو رگ چی کار می کنم؟ خاطرات روزهای بودنت رو مرور می کنم. به وجود خدا اعتقاد داری؟ اگر داری به همون خدا قسمت میدم که به سادگیم نخندی...

پ.ن)2-7(:تلویزیون میگه مسیرهای منتهی به شمال از تهران پرترافیکه. آهای بچه تهرون عجله نکن. تو شمال جا فراوون هست. ضمنا پوست موز رو هم از پنجره ماشینت ننداز تو خیابون. این جا تهران نیست!!!(شوخی)

پ.ن)1-7(: پدر را در آغوش گرفتم و بوسیدم. رابطه بین من و پدر همیشه در پرده بوده. معمولا کم حرف می زنیم و واسطه مان همیشه مادر است. پدر ترجیح می دهد بیشتر نظارت دورادور داشته باشد. امشب پدر به حرف آمد. گفت مسعود،سفارشی دارم که هیچ وقت فراموش نکن. گفتم بفرمایین چشم.گفت نمازت رو فراموش نکن که سفارش حاج آقا(پدربزرگ) هست. نگاهمان با نگاه پدر تلاقی پیدا کرد. هیچ وقت چشمانش رو این چنین ندیده بودم.گفتم چشم پدر...

پ.ن)7(: همیشه پای یک زن در میان است...شاید هم بیش از یک زن!

 

!  87/04/26 نوشته ی مسعود   | 

هلوهای باغمان را حتی با هلوهای جردن و ایران زمین و شهرک هم عوض نمی نمایم! اصرار نکنید!


اولین روزی که وارد تهران شدم،از خونه یکی از اقوام تو میدون شهدا،تو خیابون پیروزی راه افتادم به سمت ونک.هر چی مادر اصرار کرد به پدر که تو هم باهاش برو تهران پدر قبول نمی کرد و البته حق داشت که می خواست ما مستقل بار بیایم! خلاصه رسیدم میدون ونک.نمی دونم چی شد که یه دفعه سر از جردن در آوردم. در هول و هراس تیپ آدم ها و ماشین ها بودم که دیدم یه جوونی داره از خیابون رد میشه. گفتم آقا می بخشید من گم شدم.میشه میردامادو نشونم بدین.پسر خوبی بود.گفت هم مسیر هستیم بیا با هم بریم.بعد گفت اولین بارته میای این جا؟ گفتم آره.گفت میدونی این جا کجاست؟ گفتم نه. گفت این جا جردنه. همون جایی که هلوهای معروفی داره. منم لبخند زدم...


پ.ن)6-7(: تو از هلوهای باغ ما نیز خوشمزه تری...

پ.ن)5-7(: مرا می شناسی؟

پ.ن)4-7(: فردا برای یه کار خیلی مهم به یه جا دعوت شدم. واسم دعا کنین! خیره که ما جد اندر جد خاندان شروری نبودیم. هر چند که از حق خودمون نیز نمیگذریم!


!  87/04/24 نوشته ی مسعود   | 

امروز داشتم در اوقات فراغتم به آرشیو وبلاگ قبلیم نگاهی مینداختم. برام جالب بود که من تو این مدت یک ساله چه قدر پیشرفت داشتم و البته هدفم از نگارش در دنیای نت هنوز تغییر نکرد و اون هدف همانا ورود به یه دنیای جدید برای دریافت اطلاعات جدید و آشنایی با آدمای جدید بود. نسل نوین ایران در وبلاگ نویسی حرف ها داره و هر روز، پیشرفتی در کاره  و این جای خوشحالی داره و البته فراموش نشه که ما با وبلاگ نویسی خیلی می تونیم به جامعه بحران زده ایران کمک کنیم. تو آرشیوم به خاطره جالبی از دوران کودکیم برخورد کردم که شنیدنش برای شما شاید بد نباشه. که ما روستازاده ایم و هرچه داریم از لطف و برکت روستاهایمان است...

یادش به خیر.من تا 8 سالگی تو روستا بودم.مادربزرگم که ما ننه صداش می کردیم و این آخرا حاج خانم شده بود حول وحوش  200و300 تا جوجه مرغ و اردک وغاز و بوقلمون داشت.هر روز صبح ماموریتم این بود که کلاغ وگربه و این جونورای لعنتی رو نذاریم دور و بر جوجه ها بیان.این نامردا هم تا ما پی یه شیطنت بچه گونه می رفتیم یکی از جوجه ها رو کش می رفتن.خیلی صحنه دلخراشی بود.آخه هر چی از تعداد جوجه ها کم می شد از دستمزد من هم کم میشد.غروبا هم باید این همه مرغ و جوجه رو از تو کوچه های ده و از میون جوجه های همسایه ها جمع می کردم این کار جزو تخصصم بود. روشم این بود که بین من و جوجه های زیر دستم حس عاطفی به وجود میومد. در واقع موقع غروب اون ها چشم انتظار من بودن تا با اشارات و اصوات  خاص دور هم جمع بشن و منتظر فرمان من برای بازگشت. به قول شما مردم متمدن یک جور حس تله پاتی! یادمه زن های همسایه از این که نوه یا بچه ای نداشتن که این همه جوجه رو شناسایی کنه شاکی بودنو خلاصه مادربزرگ ما مغرور و مسرور از داشتن نوه ای مثل من!!! پاییز میشد و نوبت دادن دستمزد ما.حاج خانم اصلا سراغ مارو نمی گرفت.رفتم خونشونو گفتم ننه! قول دادی پاییز که شد بزرگترین خروسو بدی به من! خدا رحمتش کنه زن زرنگی بود.جواب با حالی داد:"ای مسعود جان نصفشونو که کلاغ برد،نصفشونو که گربه خورد،یه سری از تخمام که خراب در اومد یه سری هم مال فامیل بوده چیزی برام نمونده ولی قول میدم این دفعه که اومدی خونمون سر یکی از خروسا رو برات ببرم".می دونست که من دل نازکم و راضی به سر بریدن اونا نیستم.آخه خودم بزرگ کرده بودمشون.من ساده می گفتم نه ننه این کارو نکن.حاج خانم هم در جواب می گفت:"باشه ولی بهت قول میدم 2 تا خوبشو سال دیگه بدم بهت....!!!!"


پ.ن)6-7(: ما چوپانی کردیم و روستا زاده بودیم و کشاورزی و آموزگاری پیشه مان بود. منتی بر ما نیست که هر چه کردیم از برای مال حلال بوده است و رضای پروردگار...

پ.ن)۵-۷(: لحن گفتارم تغییری نکرده؟ یه جورایی شباهتی بین من وکلام کتاب نویسان قرن 7و8 هجری نمی بینین؟! پی نوشت قبلی رو یه بار دیگه بخونین. حالا بعدا علت عوض شدن لحنمو میگم!!

پ.ن)۴-۷(: ما ز یاران چشم یاری داشتیم...


!  87/04/23 نوشته ی مسعود   | 

خوش به حال گنجشک ها:

چون می تونن روی سیم برق بشینن!

چون حتی پاهاشون به دهنشون(منقارشون) میرسه چه برسه به دستاشون!

چون بعضی واژه ها تو زندگیشون معنا نداره: مال حرام، دروغ، ایدز، فحشا، غرور، فقر،جنایت، حزب، ظلم و...

خوش به حال گنجشک ها که عمرشون کوتاهه

هر جا که دلشون بخواد خونه می سازن. روی هر درختی، زیر سقف هر خونه ای.

خوش به حالشون که به تکه نون های سفره ما قانعن. هر جا که دلشون بخواد می خوابن، استاد راهنما ندارن!

هر جا که دوست داشته باشن می ر...نن!!! حتی رو سر من و شما!

خوش به حالشون که با طلوع ماه  می خوابن. خوش به حالشون که تلویزیون ندارن. نت ندارن. وبلاگ ندارن!!

خوش به حالشون که هر روز طلوع خورشید رو می بینن و هر سحر صدای اذان رو می شنون


پ.ن)6-7(:چرا همیشه یک دل بی قرار است؟!

پ.ن)5-7(: در مرام من نیست که کسی رو از پوست و گوشت خودم  بدونم و لغزشش رو نبخشیده باشم. بخشیدم.

پ.ن)4-7(: کسی هست که نوشته هایم را بخواند؟

پ.ن)3-7(: مسعود عقده ای نیست. من سنت گرا هستم اما بنیاد گرا نیستم. طالبان نیستم. من ضعیف نیستم. من ذهن بسته ندارم. من کافر نیستم. اسلام من اسلام ... نیست. روحیه من کدر نیست. من هر چه دلم خواست به هر کسی نمی گویم. من پر رو نیستم. من احمق نیستم. من رفتار غیر معقول ندارم. من ذهن بسته ندارم. من تجزیه شخصیت ها را بلدم تا حدودی! من حقی نخواستم. من طرز فکر کوری ندارم. من بهانه جو نیستم. من غصه دوست نیستم. من بی جنبه نیستم. من تعصبات بچه گانه ندارم. من بی خاصیت نیستم. من ترسو نیستم.

 

پ.ن)2-7(: شما فیلسوف رو می شناسین؟ فیلسوف همیشه می گفت که در تمام طول عمرم هرگز به خواجه نصیری بودنم افتخار نکردم. اما روزی فرا می رسه که خواجه نصیر به من افتخار کنه!! یاسر عزیزم یاسر خوبم تو همیشه قاضی خوبی بودی. مسعودی که تو می شناسی کدوم یک از خصوصیات بالا رو با خودش داره؟ رو راست بگو. یاسر خوبم مسعود مظلوم واقع شد مثل تو. یاسر از مسعود بگو...

 

پ.ن)1-7(: پیمانه لبریز کن ساقی که دل بی تاب یار است و امید وصال چون شب تار...

پ.ن) 7(: این روزها برای مسعود چیز دیگریست. مسعود دارد برای قوی تر شدن می جنگد. مسعود آرام تر است این روزها. شاید تقدیر چیز دیگری باشد. از آینده بوی خوشی می آید. تا خدا چه خواهد...

!  87/04/21 نوشته ی مسعود   | 

(6-7)چه قدر دلم هوا می خواهد.هوای تو!

(5-7) انسان به همه چیز عادت می کند حتی به نداشته­هایش!

(4-7)

- یه عکس ازم می گیری؟

- نه!

- آخه چرا؟

- چون تصویر چشماتو از پشت لنز نمی تونم فراموش کنم!

-مگه قراره فراموش کنی؟!!

(3-7) نام درس: فراموشی

     تعداد واحد: تقریبا 2!

    زمان کلاس ها: 7 روز هفته

   استاد درس: هنوز مشخص نیست. وقت داری برای تدریس؟!

(2-7) همه ما به جرم آزار رساندن به روح­های انسان های دیگر دیه می پردازیم. میزان دیه با روحیست که آزار دیده است.

(1-7) این­جا حریم کبریاست. با وضو وارد شوید←"حق،گرفتنی نیست.حق دادنیست."(علی پسر ابوطالب)

(7) جسارت ...ش ستودنی بود مانند سکوت من! به راستی که انسان موجود ظالم و جاهلیست...(قرآن)  

(1+7) راهش را خوب یاد گرفته­ام! بالای صندلی می روی. طناب را دور گردنت حلقه می کنی و بعد......طناب را از گردنت بیرون می­آوری! من می خواهم زندگی کنم! من بالای صندلی می روم تا دنیا را ببینم نه مرگ را!

(2+7) خوشحالم هادی جان. هم برای تو و هم برای خودم که این روزها بهتر نفس می کشم. انگار که خدا در هوا حل شده است!

!  87/04/20 نوشته ی مسعود   | 

قديما وقتي يکي يه خلافي مي کرد(مخصوصا تو شهراي کوچيک) همه جا پخش مي شد که فلاني چنين کاري کرده و همه سرزنشش مي کردن. اين کار يه حسن خيلي بزرگ داشت و اون اينه که زشتي عمل انجام شده باعث مي شد که نفر بعدي براي انجام اون کار اشتباه تو مضيقه قرار بگيره. خونه ي ما تو يه محله ي تقريبا خوب شهر واقع شده(خوب که ميگم يعني محله آروم و با آدماي متوسط.منظورم محله پول دار ها نيست!). ديفال به ديفال ما يه کوچه هست که تو کل شهر معروفه. هر چي بخواي توش پيدا ميشه. از جون مرغ تا شير آدميزاد!(شايدم شير مرغ تا جون آدميزاد!!) اخيرا اين محله که وصله ناجور شهره، شده  محل خريد و فروش و تزريق مواد مخدر. اين وضعيت کوچه ما رو هم تحت تاثير خودش قرار داده. صبح که مي خواي بري بيرون بايد از روي چند تا سرنگ خونمالي شده رد بشي. اينا به کنار. اين که جلوت تزريق کنن که ديگه واقعا نور بالا نوره! اين وضعيت واسه بچه هاي دبيرستاني خيلي خطرناکه. حتي ممکنه با سرنگ هاي مصرف شده به دليل بي اطلاعي افراد تماس برقرار بشه.مشکل مواد مخدر به نقطه انفجار رسيده و هيچ يک از سازمان ها و مسئولين در اين مورد احساس مسئوليت نمي کنن. سال هاي متواليه که هزينه هاي هنگفتي بابت کنترل مواد مخدر ميشه و وضعيت هر روز بد تر ميشه. خلاصه اين که اگه يه روز دو روز گذشت و ما به وبلاگتون سر نزديم شک نکنين که يا خمار شديم!!! يا داريم طرح پاک سازي کوچه ها از سرنگ هاي آلوده رو انجام ميديم!


پ.ن1: روزهاي پرکاري دارم. ديروز سيستممو ارتقا دادم. سيستم خريدم در حد تيم ملي آلمان تو جام جهاني 90! ضمنا تو کارتن کارت گرافيکيش يه بازي هم بود! بازي LARA CROFT&TOMB RAIDERفک کنم اسم يه فيلم هم هست. سيستمه، ويندوز رو تو يه چشم بهم زدن مياره بالا.حال کردم! فاميل و طايفه همين جور جاها خوبه. تو طايفه ما واسه هرکاري آدمش هست. ظرف مدت نيم ساعت پسرعمو سيستمو انتخاب کرد و فرهاد جون(يه پسر عمو ديگم) سيستمو واسم بست! ايشالله هميشه همين محبت ها باشه تو فاميل ما. تا الانش که بوده خدا رو شکر.

پ.ن2: ديروز رفتم کتابخونه عمومي شهرمون عضو شدم. مي خوام مطالعات غير درسي داشته باشم!!( مسخرم نکنينا!)

پ.ن3: دو تا پيراهن آستين کوتاه خريدم واسه تابستون امسال. امسال تي شرت نمي خرم. يه تابلو برجسته ي رنگ و روغن رو ميزي هم واسه اتاقم خريدم. فردا هم دارم ميرم پيش يه متخصص تغذيه. مي خوام الگوي غذاييمو مرتب کنم! دارم متمدن ميشم!!!!

پ.ن4: از هفته ديگه مي خوام رسما کار پايان نامه و زبان رو آغاز کنم.ضمنا از هفته ديگه مي خوام برم دنبال کار. مي خوام رو پاهاي خودم بايستم!!!! تو مازندران آشنايي چيزي ندارين؟! يه پيشنهاد تدريس از يه دانشگاه (آزاد) دارم. اما کمه! مي خوام يه جا ديگه هم کار کنم. روزهاي خوبي دارم.خدايا شکرت.

پ.ن5: هادي جان بهتري ايشالله؟

پ.ن۶: چه قدر از بسته شدن وبلاگ خانم الهام ناراحت شدم.شاد باشین.

 

!  87/04/18 نوشته ی مسعود   | 

مطلبی که در ادامه می خونین دریافت های شخصی من از موضوعه. شاید مبنای علمی نداشته باشه. در واقع من متخصص این زمینه نیستم و همون قدری می دونم که شما تو این مورد می دونین. بحران از نظر زمانی باید به دوقسمت تقسیم بشه. قبل از وقوع. بعد از وقوع. در واقع وقتی ما واژه "مدیدریت بحران" رو به کار می بریم یعنی گند کار در اومده و ما می خوایم عمق فاجعه رو کم کنیم یا از بین ببریم! تو هر بحرانی هم علاج کامل صورت نمی گیره. مثلا تلفات انسانی زمین لرزه ها به هیچ عنوان علاج­پذیر نیست. پس تا اون جا که امکان داره باید از وقوع بحران جلوگیری کرد. مثلا دانشجویی که تو کل ترم لنگاش هواست و تو دانشگاه سوت می زنه و آخر ترم می فهمه که دچار بحران شده می تونه بحران رو با اخذ نمره 10(احیانا بیشتر. چون  تو دانشگاه های ما اتفاقات عجیب غریب زیاد میفته!) به سلامت از سر بگذرونه! حالا مدیریت بحران چی هست و چه مراحلی داره. مدیریت بحران که معلومه چیه! اولین کار تو مدیریت بحران اینه که بلافاصله بفهمید که هم اکنون کدوم قسمت کار می لنگه یا کجا دچار بحران شده. بعدش باید ببینین که آیا بحران رفع شدنیست یا کم شدنی! بعد از این مرحله باید سعی کنین با ابزارهایی که دارین بحران رو مدیریت کنین. باز هم تاکید می کنم که مدیریت بحران به معنای از بین بردن بحران نیست!(اگه نفهمیدین دوباره بگم!) گاهی اوقات تو یه بحران باید ابزار تراشی کنین. یعنی تو یه بازه زمانی کم چنان به ذهنتون فشار بیارین که مجبور بشه ایده ی جدیدی از خودش طرح کنه. معمولا تو مواقع بحرانی ذهن این قابلیت رو پیدا می کنه. فقط شما باید مدیریتش کنین. تو هر بحرانی حفظ خونسردی لازمه. قدم بزنین و مرتب ابعاد حادثه و بحران رو پیش خودتون مرور کنین. بعضی از کارا مثل "کار هم زمان" و "بازگشت­ناپذیری انسانی" هم می تونه ما رو در مدیدریت بحران و حتی پیشگیری ار وقوع بحران کمک کنه. در مورد این دو تا بعدا توضیح میدم. ضمنا همیشه باید قسمتی از ذهنمون رو برای مدیریت بحران آماده نگه داریم و یادمون باشه درست انجام دادن کارا لزوما باعث جلوگیری از وقوع بحران نمیشه. چون خیلی از حوادث اطراف ما دست ما نیست!


پ.ن1: اتاق تکونی داشتم امروز. همراه با مادر گرامی. فردا یا پس فردا هم می خوام برم دو تا تابلو واسه اتاقم بخرم! هر چی به مامانه میگم که بعضی چیزا یادگاریه و دور ریختنی نیست گوشش بدهکار نیست که نیست. فعلا که تونستم جلوی دور ریخته شدن یادگاریارو بگیرم. ولی فک کنم به محض این که از خونه برم بیرون مامانه همه این دفتر و کتابای کهنه رو دور میندازه!!

پ.ن2: اینجا هوا خیلی خیلی خنکه وبه شدت هم مرطوبه. این قدر مرطوبه که آدم رو کسل می کنه. تو کل روز خماریم!

پ.ن3: فردا می خوام برم موهامو کوتاه کنم. خیلی دیگه بلند شده. تو این هوا نگه داریش مشکله! دلم نمیاد ولی خوب چی کار کنم!

!  87/04/16 نوشته ی مسعود   | 

باد شدیدی در حال وزیدنه. گرد و خاک همه جا رو گرفته. تو فقط داری به این فکر می کنی که خودتو به یه سرپناه برسونی...تا حالا شده تو این وضعیت به یه درخت خیره بشین؟ میدونین شباهت مردها به درختی که زیر سیلی باد قرار داره چیه؟ یه سری از درخت ها با اولین وزش باد میشکنن. خرد میشن. له میشن. برگ های یه سری از درختای دیگه می خوان کل درخت رو از جا در بیارن و موافق حرکت باد حرکت کنن.این جور درختا حتی اگه تمام وجودشون به یه سمت بره ولی تنه و ساقشون چنان با زمین پیوند داره که از جاشون تکون نمی خورن.هوس توی مردها مثل باد می مونه.تنوع طلبی مردانه همون حرکت برگ ها به سمت و سوی مختلفه. یه سری از مردها زیر بار این هوس له میشن و یه سری دیگه تا آخر عمرشون ساقه هاشونو به یک نقطه از خاک پیوند می زنن. فقط به یه نقطه...


پ.ن1:دیروز تو راه تهران برای چهارمین بار توفیق اجباری رو دیدم! حالم از بازی گلزار به هم می خوره! به حکم تناسب بینی و لب و دهان و چشم ها شده تک ستاره ی سینمای یک ملت. افسوس بر ما!

پ.ن2:نزدیکای پل وانه تو جاده هراز اتوبوسمون خراب شد. یه 20 دقیقه معطل شدیم.زنگ زدم خونه پرسیدم که آیا مامان بزرگ(مادری) تو ییلاقه یا نه. آخه یکی از 4 تا روستایی که من وابستگی دارم بهشون تو همون منطقه هست! خوشبختانه اتوبوسه درست شد و قسمت نشد که ما سری بزنیم به حاج خانم!

پ.ن3:هراز تنها جاده ایه که من بوی وطنمو توش احساس می کنم! یکی از آرزوهام اینه که یه مجموعه تصویری از نقاط دیدنی هراز چاپ کنم.شاید با پسرعموم،فرهاد گلم، این کارو بکنم.فرهاد جون امیدوارم امسال عکاسی قبول بشی و منم بشم اسپانسر کارای تو!!!!!

پ.ن4:تهران،تهران،تهران! شهری که آسمونش ناپاکه! اما دل بعضی از مردمش پاک!

پ.ن5:دیروز با شاگرد راننده رفیق شدم! دیالوگ آخرمو توجه کنین:

-         عباس جون خسته نباشی!

-         نوکرتم داداش. شرمنده که ماشین خراب شدا

-         نه بابا این حرفا چیه.چاکرتیم!

*** فک کنم بتونم یه شاگرد راننده خوب بشم!!

پ.ن6:ممنونم از یواشکی های من که پستای طولانی نمی نویسین! شاد باشین.

پ.ن7: آفرین به کریس دی برگ به خاطر اشاعه ی فرهنگ!

پ.ن8:برای سلامتیت دعا کردم. می دونی با من چی کار کردی؟ هیچکس درد منو نمی فهمه! هیچکس جز خدا! از تو به خدا شکایت کردم! چه قدر اذیت شدم. به خاطر اعتماد بیش از حدم بهت هیچ وقت خودمو نمی بخشم! لعنت خدا به من به خاطر صداقت بیش از حدی که تو زندگیم دارم! مرد باید یه کم دروغ بگه. بتونه ایستاده بشاشه! بتونه وسط خیابون تف بندازه. فحش خواهر مادر رو ردیف بلد باشه. بتونه با صدای بلند آروغ بزنه. اهل دود و دم  از انواع مختلفش باشه. بوی گند عرق بده! هم زمان به 10 نفر فک کنه و حداقل به 5 نفر هم زمان جمله دوست دارم رو ادا کنه!  و به تخ...ش نباشه که جفتش بهش فک می کنه یا نه! اصلا ندونه جفت چه ...شعریه! یا مثل جوونای امروزی شلوارش از خشتکش آویزون باشه و موهاش فشن باشه و 10 تا شماره ایرانسل داشته باشه واسه کارای مربوط و نامربوط!!!نمی دونم من کی می تونم مرد بشم! روحت لایق من نبود. چون من نامردم!!

!  87/04/14 نوشته ی مسعود   | 

تو سایت دانشگاه نشستم. تو حال و هوای خودم بودم که دیدم بوی خاک مرطوب میاد.یه کم اینور اونورو دید زدم دیدم به به از آسمون بارون دلی داره می باره ولی ابری تو کار نیست! این یعنی یه خبر خوب. یعنی الانه که رنگین کمون بزنه بیرون! بچه ها سرگرم کاراشون هستن.همه سرشون پایینه.چرا هیشکی سرش بالا نیست.چرا هیشکی آسمونو نمی بینه؟!

پ.ن۱: روزها کارمون شده بیایم دانشگاه تو بورد دید بزنیم ببینیم کی دفاعیه داره بریم شیرینی خوران! کی حوصله داره ناهار درست کنه! حالم بده! از بس شیرینی و آب میوه خوردم!!

پ.ن۲:فردا دارم میرم تهران یکی از دوستای دوره ی کارشناسیمو ببینم.الان سربازیه.تو مرز خوزستان با عراق. هر دفعه که میاد واسه زنده بودنش سور میده!!(سور رو درست نوشتم؟!).سلام فرمانده حمید!

پ.ن۳: دیشب فیلمProof Of Life رو دیدیم.اکشن بود.من خیلی فیلم اکشن نمی بینم.ولی این بد نبود.بانو "مگ رایان" و جناب"راسل کرو" توش بازی کردن!

پ.ن۴:خدایا فردا تو مسیر دانشگاه به تهران و تهران به مازندران فیلم تکراری نبینم! الهی آمین!

پ.ن۵: اگه یه قدم دیگه بیای جلو خودمو می کشم! اینو همین طوری گفتم.می خوام ببینم نگرانم میشین یا نه!!!

پ.ن۶:بدترین مرض ایرانی ها اینه که همش می خوان بیش از اونی که هستن  خودشونو نشون بدن.از جمله خود بنده!

پ.ن۷:نکته اخلاقی پ.ن۶:الف)سعی کنیم بلوف نزنیم! ب)من پسر انتقاد پذیری هستم

پ.ن۸: اگه یه موقعی خدای ناکرده گلاب به روتون روم به دیوار زبونم لال تو این مملکت جنگ بشه و منم تو سربازی باشم و بمیرم سر قبرم میاین؟ نمیاین؟ هم نامردین هم خل هستین.میگی چرا؟ برو پی نوشت بعدی تا بهت بگم!

پ.ن۹:چون ما هم شام و ناهار توپی میدیم هم قبرستون روستامون جای باصفاییه!!!!

پ.ن۱۰:بالاخره پی نوشتارو به ۱۰ رسوندم!!لامصب.خسته شدم!من نوشته های وبلاگمو تو خونه جا گذاشتم!

!  87/04/11 نوشته ی مسعود   | 

دیشب باز خوابت رو دیدم. نمی دونم چندمین باره. ولی انگار روحم هنوز هم تو رو می خواد. پیامی بود از یه عالم دیگه. انگار باز هم  برای پاک کردنت باید منتظر بمونم.  ای خدا  چرا روح من فکر می کنه که اون جفت روحمه؟! چه طور ببخشمت با این همه...هیچی بابا.بی خیال! یه دفعه حالم بد شد!

 پ.ن۱: اولین مقاله ی عمرم رو فرستادم. از سمینارم یه مقاله تهیه کردم و فرستادم به یه کنفرانس بین المللی تو زمینه ی تولید نیرو تو بحرین.البته چکیده مقاله رو فرستادم. امیدوارم که accept بشه. حتی اگه نشه هم عیبی نداره. چون من تلاشم رو کردم. وای من خیلی خوشحالم. این مقاله ی accept نشده رو تقدیم می کنم به تو. برای اون زمانی که با هم بودیم.برای اون زمانی که سر قولت بودی... من تا دیروز نمی دونستم که مقالمو به ژورنال های خارجی(حتی با وجود فرستادن مقاله به کنفرانس های بین المللی) هم می تونم بفرستم. مقاله نویس شدددددددددددددم. هورااااااااااا.بوس واسه خدا!

پ.ن۲: محسن گلم پسر عموی عزیزم ممنونم که تو چکیده نویسی مقاله کمکم کردی. با استادم صحبت می کنم که واسه یه کنفرانس یا مجله داخلی اسم تو رو هم بیارم. ممنونم ازت.بوس. ببرمت نایب چلوکباب بدم بهت!!!

پ.ن۳: استاد محترم روی خوشی به ما نشان می دهند این روزها!  روابطمان گل انداخته است! قرار است که با هم برویم به سواحل خلیج همیشه فارس!!( البته من چون پولشو ندارم انصراف میدم!)

!  87/04/09 نوشته ی مسعود   |